خواهر ظهر زنگ زد که میایی اینجا؟!
نماز خواندم ورفتم.
قندعسل داشت ناهارش را می خورد. زنگ که زدم، خواهر گفت 5 مین زودتر می رسیدی، وسط دعوا بود.
دعوا؟!
آخه قندک خوابش میاد و نمی خوابه، قندعسل هم غذا نمیخوره.
قند عسل رفت کتابش را آورد، هم کتاب خواندم و هم قاشق قاشق غذا را گذاشتم دهانش.
حالا رفتم سراغ قندک که بخوابانمش.
قند عسل اومد...
اول اشاره که قندک را بگذارم روی پایش...
گذاشتم بغلش. ذوقی می کند. بعد گذاشتم روی پایم.
کتابش را آورد و نشست توی بغلم. دستم روی قندک بود که بگیرمش، قندعسل به همین دست تکیه داده بود و نشسته بود توی بغلم، هم آن را تکان می دادم، و هم برای این کتاب می خواندم...
دیگر خواهر به دادم رسید و قندک را برد. حالا قندعسل خوابید روی پام، 10 دقیقه بعد بلند شد ورفت...
خلاصه نتیجه اینکه اخرش من قندعسل را خواباندم و خواهر قندک...

و دنیا به آرامش رسید... :)

منبع : روزهای تلخ و شیرین با قند عسل و قندک |تجربه مادر دوتا بچه بودن
برچسب ها : قندک ,قندعسل ,خواهر ,گذاشتم ,خواندم